تبلیغات
اعجاب النـامه - ژیلی و هوشی قسمت اول: آشنایی
متفاوت ترین اثر شیخ امیر مفاتح

این دیگه فرق میکنن

یه پسر و دختر تو خیابان به همیدیگه برخورد میکنن و آشنا میشن

پسر: ببخشید خواهر متاسفم که بر خورد کردم بهتون

دختر: خواهش میکنم

پسر: اسمتون چیه دختر خانم؟

دختر: اسمم ژیلا هستش ولی دوستام ژیلی صدا میکنن. شما اسمتون چیه؟

پسر: والا من اسمم هوشنگ هستش ولی دوستام هوشی صدام میکنن. ژیلی خانوم افتخار میدین بستنی بخوریم؟

دختر: چرا که نه

الان تو بستنی فروشی هستن غزل حافظ میگن.

ژِیلی میگه که پدرم تو خیابون ولیعصر کارخونه داره و هوشی هم میگه پدرم رئیس بانک هستش.

دروغ میگن

پدر ژیلی مسئولین تمیز کاری خیابون ها رو داره و پدر هوشی خدمه بانک هستش

حالا بستنی ها رو خوردن نوبت می رسه به تصفیه حساب

پسر: وا!!! پس کیف من که نکنه دزدیده شون باشن

دختر: وا!! فکر کنم ماله منم تو تاکسی جا مونده باشه.

: و = آقا یه دیقه بریم کیفامونو پیدا کنیم

از بستنی خارج میشن و میرن ....

ادامه دارد...




نوشته شده در تاریخ جمعه بیستم شهریور 1388 توسط اعجاب النـامه
Blog Archive